بایگانی برچسب ها: داستان

modiseh

پندگیری از داستان جالب”راهب هندو و شاگردش”

پندگیری از داستان جالب”راهب هندو و شاگردش”

پندگیری از داستان جالب”راهب هندو و شاگردش” روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی به یاد ماندنی دهد. راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را نزد او بیاورد. سپس مشتی از نمک را داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست همه آن آب را بخورد. شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به سختی. استاد پرسید: «مزه اش چطور بود؟» شاگرد پاسخ داد: «خیلی شور و تند است، اصلاً نمی شود آن را خورد.» پیر هندو از شاگ...

ادامه مطلب

پند گیری از داستان جالب «عتیقه فروش»

پند گیری از داستان جالب «عتیقه فروش»

پند گیری از داستان جالب «عتیقه فروش»  داستان های جالب   ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ . ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ . ﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ. ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟ ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﻣﯽﺧﺮﯼ؟ ﮔﻔﺖ : ﯾﻚ ﺩﺭﻫﻢ . ﺭﻋﯿﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ . ﻋ...

ادامه مطلب

قصه رستوران رفتن کمال الملک

قصه رستوران رفتن کمال الملک

قصه رستوران رفتن کمال الملک     کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد. زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت. یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که  این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید. اما...

ادامه مطلب

یک داستان زیبا برای کودکان و خردسالان

یک داستان زیبا برای کودکان و خردسالان

یک داستان زیبا برای کودکان و خردسالانداستانی زیبا مخصوص کودکان ؟ داستان خواندن برای کودکان بسیار مفید است هم آنها سرگرم می شوند و هم اینکه نکته های آموزنده بسیاری در داستان وجود دارد که باعث می شود کودکان از همان موقع یاد بگیرند. در این مطلب داستانی جالب در مورد ببعی تپلو برای شما نوشته ایم.   یکی بود یکی نبود. توی یک دهکده کوچک چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربان زندگی می کردند. بین آن ها یک گوسفند کوچکی بود به نام ببعی. ...

ادامه مطلب

داستانی پندآمیز با نام آرایشگر و خدا

داستانی پندآمیز با نام آرایشگر و خدا

داستانی پندآمیز با نام آرایشگر و خداداستانی پندآمیز با نام آرایشگر و خدا مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. وقتی به موضوع خدا رسید آرایشگر گفت: «من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.»   مشتری پرسید: «چرا باور نمی کنی؟»   آرایشگر جواب داد: «کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می...

ادامه مطلب

وقتی دلمان می خواهد خیلی پولدار باشیم!

وقتی دلمان می خواهد خیلی پولدار باشیم!

وقتی دلمان می خواهد خیلی پولدار باشیم!    اولش تقاضا خوب بود اما با واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم. هفت سال حبس رو بخاطر درگیری با طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودندو منم هنوز بودم! به محض رهایی از حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و اینبار موفق شدیم. شرکتمون افتاد توی درآمدو وضعمون خوب شد. من به سرعت و با یه رشد عالی، از چاله بدهی ها درا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مخصوص کودکان + داستان خورشید خانم

داستان کوتاه مخصوص کودکان + داستان خورشید خانم

پروانه و کلاغ روی بلندترین شاخه کاج نشستند و به خورشید خانم سلام کردند خورشید خانم با مهربانی گفت سلام: کاری دارین؟ آقا کلاغه همه ی ماجرا رو برای خورشید خانم تعریف کرد خورشید خاننم مهربون گفت ناراحت نباشین من سعی می کنم به دوستون کمک کنم. حالا برین و از بنفشه خانم مراقبت کنین تا من هم ببینم می تونم کاری بکنم خورشید خانم در آسمان چرخید و اقا ابره رو صدا کرد و بهش سلام کردداستان کوتاه مخصوص کودکان + داستان خورشید خانم  داستان...

ادامه مطلب

روایت سیاوش در شاهنامه + داستان معروف شاهنامه + شاهنامه خوانی

روایت سیاوش در شاهنامه + داستان معروف شاهنامه + شاهنامه خوانی

جنگ آغاز شد. پیلسم به قلب سپاه آمد و از شاه رخصت طلبید و شاه خرسند شد و گفت اگر رستم را بکشی دخترم و تاج شاهی را به تو می‌دهم.پیران غمگین شد و به شاه گفت: اگر او با رستم بجنگد گور خود را کنده است و تو می‌دانی برادر که کوچک‌تر باشد عزیزتر است. اما پیلسم ادعا کرد می‌تواند از پس رستم برآید. پیلسم نزد ایرانیان آمد و گفت: رستم کجاست بگویید تا به جنگ من آید. وقتی گیو سخن او را شنید دست به تیغ برد و جلو رفت و گفت: رستم با یک ترک چون تو نم...

ادامه مطلب