خانه » سرگرمی » بیوگرافی » بیوگرافی جلال آل احمد
 modiseh 

بیوگرافی جلال آل احمد

بیوگرافی جلال آل احمد 

جلال آل احمد در چند پرده

پرده ی اول:

چندی است ایران اشغال متفقین شده رضا شاه استعفا داده پهلوی پسر ولیعهد فرنگی ماب بر تخت جلوسانده شده فضا برای روزنامه ها احزاب و نویسندگان باز شده و نویسندگانی چون هدایت بزرگ علوی صداق چوبک و محمد مسعود دیگر نه فقط برای هواخوری که برای نوشتنشان هم به فضای آزاد می روند. در آن روزهای بین ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۴ جلال ۱۸-۲۲ ساله پیمان مرد امروز دنیا و مطبوعات حزب توده را مطالعه می کرد با آثار احمد کسروی و شریعت سنگلجی آشنا شد درس حوزه را به پایان برد و دیپلم دارالفنون را هم گرفت. پدر خواهان آن بود که او به نجف برد و خود می خواست از آنجا برای تحصیلات جدید راهی لبنان شود. پدر چیزی می خواست و او چیز دیگری. با اینحال نه آن شد که پدر می خواست و نه آن شد که خود رویاپردازی کرده بود. برگشت ایران و دست بسته و بدون مهر نماز خواندن را شروع کرد. انگ لامذهبی شنید و مورد خشم پدر قرار گرفت تا دیگر خانه پدری  جایی برای او نداشته باشد. ” التنزیه لا عمال الشبیه ” علامه سید محسن امین را با نام فارسی «عزاداری‌های نامشروع» و با نام مستعار ج.ا منتشر کرد. بازاریان سنتی دست به دست هم دادند و کتاب را یکجا خریدند تا از بازار جمع شود. پس  روح ناآرامش سودای یک زندگی پرتلاطم داشت. خودش می گفت:” مردمی که از فشار سکوت نزدیک بود لال بشوند،‌با عجله هر چه گفتنی است بیرون می‌ریزند”. توده ای شد و پیشرفت سریعی درون حزب داشت.حال تنها “در عرض ۴ سال از یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران” رسیده بود. همزمان  دوره لیسانس خود را به پایان برد و دبیر دبیرستان‌های تهران شد موضوع پایان نامه اش داستان حضرت یوسف در قرآن بود.

جلال آل احمد

پرده ی دوم:

صادق هدایت و احسان طبریتشویقش کردند تا «محمد و آخرالزمان» پل کازانو را ترجمه کند. کتاب حاوی توهین به پیامبر اکرم بود، پس به کفر متهم شد و حتی برادر او محمدتقی طالقانی برای اجرای حکم قتل از مدینه به تهران آمد. سرانجام جلال به حضور شیخ احمد کرمانشاهی رفت و به اشتباه خود اقرار کرد و جان سالم به در برد. حال وقتش رسیده بود تا قید حزب را نیز بزند. ” ما در اتاق‏های حزب توده، مرتّب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم منظورش این بود که مراحل حزبی را طی کردیم و به جایی رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا می‏آید! گفتیم آنجا کجاست؟ گفتند اینجا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنی به مجرّد اینکه در سلسله‏مراتب حزبی احساس کردند که این وابسته‏ی به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکی و جماعتی دیگر، نیروی سوم را درست کردند؛  حزب بازی هایش که کمتر و کمتر شد بیشتر به نوشتن و ترجمه روی آورد.” سه تار” را در ۱۳۲۷ منتشر کرد و به خلیل ملکی تقدیم کرد. ترجمه و چاپ «قمارباز» داستایوفسکی هم در همین سال رخ داد. اما انتساب ترور نافرجام شاه به توده ای ها دوباره پای جلال را به سیاست کشاند.  نامه‌ای جعلی با امضای خلیل ملکی و جلال آل احمد و چند تن دیگر به چاپ رسیده بود  که از ترور شاه اظهار تاسف کرده بودند. جلال و دوستانش بی خیال جو هولناک، اعتبار نامه را زیر سوال بردند؛ گرچه گفتند با ترور مخالفند.

جلال آل احمد

پرده ی سوم:

بهار ۱۳۲۸ آمد و جلال که سفرهایی به نقاط مختلف ایران داشت، در اتوبوس شیراز – تهران با سیمین دانشور آشنا شد و به گفته سیمین دانشور، «با وجود اینکه در همان برخورد اول درباره وجود معادن لب لعل و کان حسن شیراز در زمان ما شک کرد و گفت تمام اینگونه معادن در زمان همان مرحوم خواجه حافظ استخراج شده»، باز به هم دل بستند و در سال ۱۳۲۹ ازدواج کردند.
پرده ی چهارم:
جلال پس از تشکیل حزب زحمتکشان ملت ایران توسط خلیل ملکی و مظفر بقایی به آنها پیوست و در نشریات حزبی فعال شد. او در سال ۱۳۳۰ از خیر مدرک دکترا گذشت و رساله‌ای با موضوع بررسی ریشه‌های هندی و ایرانی قصه هزار و یک شب را ناتمام گذاشت و آن‌چنانکه خود گفته “از آن مرض شفا یافت”.جلال آل احمد اما سرانجام از بازی قدرتی که در مردان سیاست دید خسته شد و اردیبهشت ۱۳۳۲ از سیاست کنار کشید و دست به کار ساختن خانه‌اش در شمیران شد. پس از آن بود که آیت‌الله کاشانی از ریاست مجلس برکنار شد، مجلس منحل شد،‌ شاه زاهدی را نخست‌وزیر کرد، کودتای ۲۸ مرداد رخ داد و دیکتاتوری سیاه پهلوی آغاز شد..

در پاییز ۱۳۳۲ جلال به شهربانی احضار شد و یک روز در بازداشت ماند و عاقبت با پادرمیانی ابراهیم ریاحی شوهرخاله همسرش و با نوشتن تعهدنامه‌ای آزاد شد. “من از اردیبهشت ۱۳۳۲ سیاست را بوسیدم و گذاشتم کنار”. پس از این او به شدت به کار ترجمه، نوشتن داستان و سفر به نقاط مختلف ایران پرداخت. در سال ۱۳۳۶ به همراه سیمین دانشور به فرانسه سفر کرد. این سفر دو ماهه به کشوری که از لحاظ فرهنگی بسیار مورد توجه جلال بود، باعث ارتباط بیشتر او با جامعه کتاب و اندیشه فرانسه شد. حال جلال بود و ادبیات ایران . چیره دست در سفرنامه‌نویسی و قدرتمند درمردم‌شناسی بود. آن قدر که به تأثر از او افرادی مثل غلامحسین ساعدی مونوگرافی را ادامه دادند.

 

جلال آل احمد و مصطفی شعاعیان

پرده ی یکی مونده به آخر:

بعد ها در روزنامه ها خواهند نوشت: ” جلال در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ زمانی به دیدار مرگ رفت که یک سال و نیم پیش از آن در پایان سال ۱۳۴۶ به اجبار ساواک به اسالم گیلان رفت و ۲ کامیون‌دار در همان روز مرگ با او درگیر شده بودند و هیچ بعید نیست که به جای مرگ جلال، با قتل او مواجه باشیم.جلال سرانجام در مسجد فیروزآبادی شهر ری و نزدیک دوست دیرین‌اش خلیل ملکی دفن شد.”

جلال آل احمد

پرده آخر:

” من جلال را پیش عمویش بردم که رییس بهداری ارتش وقت بود . او معاینات فراوان کرد و دستور آزمایش های فراوان تر داد و به این نتیجه رسید که جلال سل ندارد اما برونشیت مزمن دارد و قلبش هم نسبت به اندامش کوچک است و سیگار کشیدن و نوشیدن نوشابه را مطلقا ممنوع کرد . پدرش حضرت آیت اله سید احمد طالقانی جلال را به شاه آباد پیش آقای عباس آل احمد برد که متخصص عکسبرداری از ریه بود و او هم تشخیص عمویم را تایید کرد. حاج آقا با تعدادی جوجه که خریده بودند با جلال از شاه آباد برگشتند. تصور می فرمودند بیماری جلال از بی قوتی است. از نوشابه و سیگار اطلاع نداشتند. هرچه به جلال التماس کردم سیگار را ترک بکند زیر بار نرفت و با مهارت خود مرا سیگاری کرد. یک پاکت سیگار همای اتوکشیده در یک جاسیگاری زیبا و یک فندک قرمز برایم هدیه آورد و گفت پس از تدریس و یا ترجمه یک عدد بکش خستگی ات رفع می شود . من ابله هم رطب را خوردم و بعد از آن منع رطب خوردن نتوانستم. جلال نوشابه خوردن را هم ادامه داد و کوشید مرا هم هم پیاله ی خود بکند که این بار زیر بار نرفتم. میگفت مگذار شیطان هم پیاله ی من شود.

وقتی که به اسالم می رفتیم یعنی می رفتیم که دو ماه و اندی بعد جسدش جسد بی جانش را به تهران بیاوریم در قزوین توقف کرد و چندین کارتن قزوینیکا خرید. در نوشابه هایش آب جوشیده می ریختم. اما آدم تا سرشار نشود دست از بطری  که برنمی دارد. آن هم کسی که از ساعت یازده صبح تا اواخر شب قزوینیکای ملک ری می نوشد و سیگار کارگری اشنو می کشد.

بیشتر هم پالکی های جلال از مرادش مرحوم خلیل ملکی گرفته تا مریدش دکتر غلامحسین ساعدی قربانی نوشابه شدند. ملکی و ساعدی از سیروز کبدی از دنیای خراب ما مهاجرت کردند و جلال از آمبولی. ”

1

برای حمایت از ما لطفا کلیک کنید

دانلود

اشتراک گذاری مطلب

modiseh

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
?>