بایگانی برچسب ها: شاهنامه

modiseh

داستان بیست و پنجم، دوازده رخ از شاهنامه فردوسی

داستان بیست و پنجم، دوازده رخ از شاهنامه فردوسی

داستان بیست و پنجم، دوازده رخ از شاهنامه فردوسی داستان بیست و پنجم، دوازده رخ از شاهنامه فردوسی وقتی خسرو سخنان افراسیاب را از زبان جهن شنید خندید و گفت: درود و سلام تو را شنیدم. به پدرت بگو: تو میگویی که من به آسمان می‌روم و ستاره می‌شوم اما فریدون هیچ‌گاه ستاره نشد و از خاک بالاتر نرفت. تو دلت به‌سوی جادوگری رو کرده است و حرف زیادی می‌زنی و دروغ به هم می‌بافی. تو پدرم را کشتی و مادرم را آزرده و آواره کردی به‌طوری‌که هرکس در درگا...

ادامه مطلب

ماجرای کیخسرو + مروری بر شاهنامه فردوسی

ماجرای کیخسرو + مروری بر شاهنامه فردوسی

از آن‌سو رستم برای بزرگان لشکر از پیران و سخنانش یادکرد و گفت: اگر آن‌ها گناهکاران را به ما سپارند دیگر نباید بجنگیم. گودرز برخاست و گفت: البته آشتی بهتر است اما روز اول که ما اینجا آمدیم فرستاده‌ای از طرف پیران آمد و گفت که از جنگ و کین بیزار است و ما هم او را نزد شاه دعوت کردیم اما او پنهانی هیونی نزد افراسیاب فرستاد و با لشکری به‌سوی ما حمله آورد و حالا هم با تو این نیرنگ را پیش‌گرفته است. آن‌ها همه امیدشان به کاموس بود حالا که ا...

ادامه مطلب

روایت سیاوش در شاهنامه + داستان معروف شاهنامه + شاهنامه خوانی

روایت سیاوش در شاهنامه + داستان معروف شاهنامه + شاهنامه خوانی

جنگ آغاز شد. پیلسم به قلب سپاه آمد و از شاه رخصت طلبید و شاه خرسند شد و گفت اگر رستم را بکشی دخترم و تاج شاهی را به تو می‌دهم.پیران غمگین شد و به شاه گفت: اگر او با رستم بجنگد گور خود را کنده است و تو می‌دانی برادر که کوچک‌تر باشد عزیزتر است. اما پیلسم ادعا کرد می‌تواند از پس رستم برآید. پیلسم نزد ایرانیان آمد و گفت: رستم کجاست بگویید تا به جنگ من آید. وقتی گیو سخن او را شنید دست به تیغ برد و جلو رفت و گفت: رستم با یک ترک چون تو نم...

ادامه مطلب

داستانهای شاهنامه+قسمت ۱۳+ پادشاهی نوذر

داستانهای شاهنامه+قسمت ۱۳+ پادشاهی نوذر

داستانهای شاهنامه+قسمت ۱۳+ پادشاهی نوذر قارن نگران شبستان و زنان و فرزندان شد ولی شاه گفت که طوس و گستهم را فرستاده است اما سواران ایرانی با نگرانی نزد قارن رفتند و گفتند: ما باید به پارس برویم زیرا آن‌ها زنان و کودکان ما را اسیر می‌کنند پس شیدوس و کشواد و قارن مشورت کردند و سپاهی آماده کردند و ناامید به دژ سپید رسیدند و در آنجا بارمان و سپاهیانش را دیدن قارن که از مرگ برادر خشمگین بود بر آن‌ها تاخت و او را کشت و سپاهیانش را پراکنده کرد و ...

ادامه مطلب