بایگانی برچسب ها: داستان کوتاه

modiseh

قصه های کوتاه خواندنی برای کودکان

قصه های کوتاه خواندنی برای کودکان

قصه های کوتاه خواندنی برای کودکان  قصه های کوتاه برای کودکانآش خوشمزه بزبزک زنگوله پا، یک سبد بافت. آن را از سقف خانه آویزان کرد و به بزغاله هایش گفت: « اگر روزی من در خانه نبودم و گرگ آمد، بروید توی این سبد و طناب را بکشید». آش خوشمزهآن روز خیلی زود رسید. بزبزک زنگوله پا بچّه هایش را صدا کرد و گفت : « مواظب خودتان باشید. خانه را تمیز کنید، ظر ف ها را هم بشویید. من زود برمی گردم و برایتان یک آش خو شمزّه می پزم.» و رفت. درِ خا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه برای کودکان : سیاره سرد

داستان کوتاه برای کودکان : سیاره سرد

داستان کوتاه برای کودکان : سیاره سرد  ………….   هزاران مايل دور از زمين، آنطرف دنيا سياره كوچكي بنام فليپتون قرار داشت. اين سياره خيلي تاريك و سرد بود،بخاطر اينكه خيلي از خورشيد دور بود و يك سياره بزرگ هم جلوي نور خورشيد را گرفته بود. در اين سياره موجودات عجيب سبز رنگي زندگي مي كردند آنها براي اينكه بتوانند اطراف خود را ببينند از چراغ قوه استفاده مي كردند. يك روز اتفاق عجيبي افتاد. يكي از اين موجودات...

ادامه مطلب

داستان کوتاه در مورد ثروت واقعی

داستان کوتاه در مورد ثروت واقعی

 داستان کوتاه در مورد ثروت واقعیداستان کوتاه ثروت واقعیمردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید. او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد. او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد. تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.   او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد. دا...

ادامه مطلب

داستان طنز جالب دادگاه خانواده

داستان طنز جالب دادگاه خانواده

 داستان طنز جالب دادگاه خانوادهطنز جالب و خنده دار دادگاه خانواده   حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید… – شوهر: کاظم! برو بچ بهم میگن کاظم لب شتری! دیلپم ردی! ۲۳ ساله! – زن : نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ۲۰ ساله! – حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شدید؟ – شوهر : عرضم به حضور اَ نورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم دختر خوبیه گرفتیمش!!! – زن: حاج آقا می بینین چه بی چشمو روئه! حاج آقا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مخصوص کودکان + داستان خورشید خانم

داستان کوتاه مخصوص کودکان + داستان خورشید خانم

پروانه و کلاغ روی بلندترین شاخه کاج نشستند و به خورشید خانم سلام کردند خورشید خانم با مهربانی گفت سلام: کاری دارین؟ آقا کلاغه همه ی ماجرا رو برای خورشید خانم تعریف کرد خورشید خاننم مهربون گفت ناراحت نباشین من سعی می کنم به دوستون کمک کنم. حالا برین و از بنفشه خانم مراقبت کنین تا من هم ببینم می تونم کاری بکنم خورشید خانم در آسمان چرخید و اقا ابره رو صدا کرد و بهش سلام کردداستان کوتاه مخصوص کودکان + داستان خورشید خانم  داستان...

ادامه مطلب

لحظات قبل از مرگ!!! + تصورات دم مرگ

لحظات قبل از مرگ!!! + تصورات دم مرگ

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند …یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس ها...

ادامه مطلب